تبليغاتX
اگر عشق را انتخاب کرده ای
اگر عشق را انتخاب کرده ای
من دانشجویی هستم با آرزوهای بزرگ

ارشد

بچه هایی که میایید و این مطلب رو می بینید مسلما زمان زیادی نمیبره که یه لحضه زیر لب برای قبولیم تو کنکور کارشناسی ارشد دعا کنید. پس اگه این کار رو بکنید در مدت کوتاهی منو مدیون لطف خودتون می کنید...

+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 20:28 توسط بهداد |
شب یلدا

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام بچه ها

اومدم براتون یه خاطره بزارم‌. خاطره قشنگ ترین شب ایرانی ها...

شبی که من تنها بودم و جزو بدترین شبهای زندگی من بود. الان سه ساله که بهترین شبا و روزهامو تنهایی جشن میگیرم و تعطیلات رو به تنهایی میگزرونم. چون من تبعید شدم به جایی به اسم "خوابگاه"...

جایی که باید از خانوادم ۶۵۰ کیلومتر دور باشم و به خاطر درک بالای اساتید!! نتونم موقع تعطیلات برگردم خونه. اساتیدی که انتظار دارن روزایی که اونا در کنار خانواده هاشونخوشن ما تو خوابگاهاز ترس افتادن تو امتحانشون بمونیم خوابگاه و به جای اینکه با خانواده باشیم با کتابامون باشیم.

بچه ها امشب اگه اینارو می نویسم به این خاطره که تنها موندم و کاری بهتر از این ندارم که انجام بدم. کاشکی گول اسم این دانشگاه رو نمی خوردم و تبریز درس میخوندم...

کاش...

 

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 21:50 توسط بهداد |
دزد بد!

سلام بچه ها من دوباره اومدم!!

علت اینکه یه مدت نبودم اینه که برگشته بودم عجبشیر(شهرم) تا یه سری به خونواده و کسانی بزنم که منتظر دیدنم هستند بزنم،منظورمو که میدونید…

به هر حال با هزار بدبختی خودمو به خونه رسوندم اما خونه کمی به نظرم نامیزون میومد،رفتم سر کمدم(که صندوقچه اسرار و حاوی تمام اسناد و مدارک و همین طور وسایل بسیار خصوصی منه)،اما منظره ای که دیدم بدجور بهم دهن کجی میکرد،در کمدم با توسل به زور شکسته شده بود و وسایلم هم  به هم ریخته بودن.بالاخره پس از پرس و جوی بسیار فهمیدم که خوابم درست بوده و آقا دزده به خونمون سری زده بوده!

بله واقعا دزد خونه ما رو خالی کرده بود،اما خوشبختانه فقط دنبال چیزهای قیمتی میگشته و به وسایل خصوصی من اصلا نگاه هم نکرده بود!اما بیچاره داداشم که بسیاری از وسایلش بار آقا دزده شده بود؛پول،جواهرات زن داداشم،دوربین،ماهواره،چادر مسافرتی،ساعت،لباس و…

نزدیک بود سکته کنه آخه بیچاره از کجا باید میاورد که دوباره بخره؟

خلاصه این چند روز که اونجا بودم تمام تلاشمو کردم تا یجوری باعث شم زیاد غصه نخوره،با اینکه میدونستم که اگه من جای اون بودم دیوونه میشدم!

البته کل اونجا بودنم خاطرات بد نبود،خاطرات بسیار خوبی هم داشت،دیدن کسانی که واسه یه لحظه دیدنشون یه ماه لحظه شماری کرده باشی خیلی خیلی لذت بخشه…..

ضمنا کامپیوترهای خوابگاه مشکل پیدا کردن و ممکنه نرسم یه مدتی آپدیت کنم
+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 23:18 توسط بهداد |