تبليغاتX
اگر عشق را انتخاب کرده ای
اگر عشق را انتخاب کرده ای
من دانشجویی هستم با آرزوهای بزرگ

پشیمانی
کاملا بی صداست.. ساعت شنی هیچ صدایی نداره. زمان بی صدا می گذره. شاید هم ما نمی شنویم، ولی گاهی صداهایی ازش درز می کنه ؛ صداهایی از گذشته!

این اواخر بعضی هلشون خیلی اذیت می کنن.. آزارشون وقتی به اوج می رسه که روی حال اثر می ذارن، زمان رو دگرگون می کنن.. آینده رو به هم می ریزن و مسیر زندگی رو عوض می کنن .. و گاه دیگران رو هم آزار می دن... اینجاست که تو مسئولی؛مسئول رنج دیگران..!

تیک تاک..تیک تاک.. دیگه کافیه باید به عقب برگردیم.. به سرچشمه... تاک تیک تاک تیک!


" - من خوشم نمیاد کسی که به اصلاخ دوست منه هر بار پای یکی رو وسط بکشه.. یه بار *****..یه بار*** یه روز  **** خسته شدم.. همه چی تمومه!"

" - من نمی خوام بخونم... اصلا خوشم نمیاد امسال برم.. سال دیگه.. من دلم نمی خواد کی رو باید ببینم؟! دوست ندارم جایی باشم که بقیه با من فرق دارن!"

تاک تیک.. تاک تیک..

سیاهی ..تباهی، فلاکتو بدبختی! بعضی چیزا رو می تونی سر و سامون بدی. بعضی ها رو هم می تونی ماستمالی کنی. به خاطر بعضیهاشون می تونی عذر بخوای. از بعضی ها می تونی برگردی و دیگه تکرارشون نکنی.. اما.. بعضی از موارد رو نمی تونی کاریشون کنی.. خوب یا بد به پات نوشته شده.. اش کشک خاله ست دیگه!

هیچ جور نمی تونی بهشون ماست بمالی و سفیدشون کنی... نمی تونی برگردی و اصلاحشون کنی .. نمی تونی برگردی و دوباره  امتحان بدی.

تموم شد.. زمان برگردانی هم در کار نیست..تنها یه راه مونده: پشیمانی!!

Game Over!

+ نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 18:34 توسط بهداد |
تک درخت

مرا در كوچه پس كوچه هاي غم مي تواني ببيني

 

دستهاي مرا در كوچه پس كوچه هاي باغ ميتواني بگيري

 

من همان تك درخت كوچه پس كوچه هاي توائم

 

من همان تك درخت روزهاي تلخ وشيرين توائم

 

من همان درختم كه به زير سايه ي من شعر مي خواندي

 

من همان تك درختم همان بيد مجنون

 

من همان بيدي هستم كه به هنگام وزيدن

 

مي رقصم

 

من همان تك درختم كه به هنگام فصل پائيز برگ هايش مي ريزد

 

وبه هنگام بهار جوانه ميزند

 

من همان تك درختم كه براي همه رهگذارن سايه دارم

 

ميوه دارم

 

من همان تك درختم كه اگر به من اب نرسد

 

مي خشكم

 

من بدونه اب.  نور.  خاك. بيروحم

 

پس بيا تا با درخت كوچه هاي غم

 

يك صدا شويم

 

به هنگام وزيدن

 

برقصيم

 

وبه هنگام خشكيدن بخشكيم

 

وبه هنگام جوانه زدن

 

جوانه بزنيم

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 21:27 توسط بهداد |
کفر (کارو)

شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشدنسیم پونه و عطر شقایق ها ز لبهای هوس الود زنبق های وحشی بوسه می چیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب
خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم
از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم!

خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی
و لباس فقر بپوشی
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی

زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟

خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانی
تن خسته خویش را بر سایه دیواری
به خاک بسپاری
اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی

زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خداوندا اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
بسوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمیبینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
پدر با نورسته خویش گرم میگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمیکردی
یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردی
جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی

هرگز این سازها شادم نمیسازد
دگر آهم نمیگیرد
دگر بنگ باده و تریاک آرام نمیسازد
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم
اگر حق است زدم زیر خدایی....!!!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را...

+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 20:56 توسط بهداد |
معرفی
وایلد . اسکار

 

وایلد، اسکار (فینگل اُ. فِلاهرتی ویلز) Wilde, Oscar (Fingal O’Flahertie Wills) شاعر،داستان‌پرداز و نمایشنامه‌نویس ایرلندی (1854-1900) وایلد در دوبلین زاده شد، پدرش چشم‌پزشک و مردی بافرهنگ، و ادب دوست بود و مادرش شاعر و مترجم آثار الکساندر دوما و لامارتین. اسکار بسیار زود تحت نفوذ ادبیات خارجی قرار گرفت، زیرا مادر به هنگام تعطیلات او را با خود به فرانسه می‌برد. در این کشور بود که اسکار اولین شعر را درباره مرگ خواهر جوانش سرود. تحصیلات خود را ابتدا در ترینیتی کالج Trinity College دابلین، سپس در آکسفورد انجام داد و تحت تأثیر راسکین Ruskin و والتر پیتر Walter Pater قرار گرفت و در شعر به صناعت لفظ و غرابت به  افراط روی آورد که در اولین شعرش ریونا Ravenna در 1878 آشکار گشته و اصول عقاید او را درباره «هنر برای هنر» بیان کرده بود. این شعر که برق‌آسا پیروزی یافت و شهرتی برای اسکار به همراه آورد، به دریافت جایزه نیودیگیت Neudigate نایل آمد. وایلد در 1878 در لندن اقامت گزید و اولین دیوانش را در 1881 انتشار داد، پس از آن به امریکا سفر کرد و درباره اصول زیبایی‌شناسی در ایالتهای مختلف سخنرانیهایی ایراد کرد که بسیار درخشان و پیروزمندانه بود. در 1882 در پاریس مقیم شد و دو نمایشنامه خود را به نام ورا Vera و دوشس پادوا The Duchess of Padua به پایان رساند. نمایشنامه اخیر در پنج پرده در 1891 در امریکا بر صحنه آمد و چندان جلب توجه نکرد و در واقع کمتر سبک شخصی وایلد را در برداشت و بیشتر به تقلید نمایشنامه‌نویسان عصر الیزابت نوشته شده بود. منظومه کوچک ابوالهول The Sphinx (1894) در چاپ فاخر انتشار یافت. شاعر در این منظومه ابوالهول را مجسم می‌کند که با چهره‌ای فرسوده و پیر و مرموز در کنج اتاق و در برابر او نشسته است. اولین بیتهای منظومه، آهنگی نرم و دلنشین و خفه دارد که سکوت اتاق را بیان می‌کند و شاعر که از وجود او در کنار خود و از نگاه خیره‌اش ملول گشته، از او می‌خواهد که به مصر برود و عشقهای گذشته را دریابد. این شعر از کاملترین و خوشاهنگ‌ترین اشعار وایلد است که به غرابتهای اساطیری و باستانی شکوه و جلال خاصی بخشیده است. وایلد سخنگویی پرجاذبه و دارای حرکات و رفتاری دلپسند بود، زیبایی ظاهر، موهای بلند، لباسهای عجیب و غریب و به دست گرفتن گل هنگام سخنرانی، چیزهایی بود که در او جلب توجه می‌کرد و در محافل ادبی با حسن استقبال روبرو می‌شد. وایلد نیز مانند بایرون بیشتر به سبب شخصیت افسانه‌ای مردم را شیفته می‌ساخت تا به سبب ارزش آثار. وایلد در غالب رشته‌های ادبی آثاری خلق کرده است: شاهزاده خوشبخت و قصه‌های دیگر The Happy Prince and Other Tales (1888) که در آن نفوذ نویسندگان سمبولیست فرانسه دیده می‌شود. باغچه اناری A House of Pomegranates (1891)، مجموعه‌ای از قصه‌های عالم پریان که صاحبنظران آن را از حیث موضوع تحت نفوذ قصه‌های آندرسن دانسته‌اند و از طرف دیگر خصوصیتهای سبک سمبولیسم فرانسه و آخرین نشانه‌های رومانتیسم در آن دیده می‌شود. مجموعه داستان کوتاه جنایت لرد آرثر سیویل Lord Arthur Savile’s Crime در 1891 انتشار یافت، اسکار وایلد تنها یک رمان نوشت که پیروزی فراوان به دست آورد و آن تصویر دوریان گری The Picture of Dorian Gray (1891) است. دوریان گری جوان خوش‌سیما و برازنده‌ای است که تنها به زیبایی و لذت پایبند است و هنگامی که دوست نقاشش از او چهره‌ای در کمال زیبایی و جوانی می‌سازد، او را از اندیشه گذشت زمان و نابودی جوانی و زیبایی در اندوه عمیقی فرو می‌برد، پس با کمک سحر و جادو موفق می‌شود که چهره خویش را پیوسته جوان و شاداب نگه دارد و در عوض، گذشت زمان از هرنوع فسق و فجور و جنایت بر تصویر او نشانه‌ای باقی گذارد و چهره واقعیش را نشان دهد که از نظر دیگران پنهان ماند. دوریان‌گری که هرروز چهره خود را در تصویر فرسوده‌تر و پیرتر می‌بیند، دچار اضطراب و اندوه می‌شود تا سرانجام تصویر را خرد می‌کند و خود در همان لحظه بر زمین می‌افتد وجان می‌سپارد. هنگامی که مستخدمان به کمکش می‌شتابند تصویر ارباب خویش را می‌بینند که در کمال جوانی و زیبایی است، آنچنانکه او را می‌دیدند ، اما بر زمین جسد مردی نقش بسته است در لباس آراسته و کاردی در قلب، با چهره‌ای پژمرده و ناپسند، که تنها از انگشتریش او را می‌شناسند. تصویر دوریان گری به سبب تازگی موضوع و شاید نیز به سبب آنکه چهره خود نویسنده را منعکس می‌کند، شهرتی عظیم یافت. وایلد با این اثر تمثیلی قصد داشته است نشان بدهد که تغییر شکلی که از هنر بر امور واقعی پدید می‌آید تا چه حد می‌تواند نیرومند و نافذ باشد. مقاله‌های تحقیقی و انتقادی وایلد در مجموعه‌ای با عنوان نیتـها Intenitions (1891) در اصول زیبایی‌شناسی و هنر محض، شامل چهار مقاله است که وایلد در آنها خواسته ثابت کند که مسائل بی‌شماری که حل آن به وسیله مذهب و اخلاق میسر نمی‌گردد، به وسیله هماهنگی در هنر حل می‌شود؛ و همچنانکه هر قطره‌ای در دریا به مروارید خالص تغییر شکل می‌دهد، در عالم هنر نیز هرچه وارد می‌شود به زیباترین حالت تبدیل می‌گردد. این مجموعه که وایلد در آن زیبایی را به همه صورتها خاصه زیبایی در شعر مورد توجه قرار داده است، در ادبیات جدید انگلستان مقام مهمی به دست آورد. وایلد پس از آن به خلق آثار نمایشی روی آورد. از آن جمله است: نمایشنامه سالومه Salome (1891) در یک پرده که به زبان فرانسوی برای هنرپیشه مشهور سارابرنار نوشته شد و در 1896 بر صحنه آمد و به وسیله آلفرد داگلاس به انگلیسی ترجمه گردید. نمایشنامه سالومه که در پاریس با موفقیت بسیار همراه گشت، در انگلستان به ملاحظات مذهبی از نمایش آن جلوگیری شد. وایلد در این نمایشنامه هریک از قهرمانان را آلت کورکورانه دست تقدیر ساخته است. منتقدان مدتها درباره ارزش آن به بحث پرداختند، گروهی آن را دارای ارزش فراوان توصیف کردند و گروه دیگر آن را بی‌ارزش خواندند. کمدیهای وایلد، برخلاف سالومه، بر صحنه‌های تئاتر انگلستان با استقبال فراوان روبرو شد وحتی از نظر مالیهم موفق‌تر بود. بادبزن خانم ویندرمر Lady Windermere’s در چهار پرده در 1892 در لندن به نمایش گذارده شد. وقایع این کمدی درجامعه آداب‌دان لندن می‌گذرد و در آن تفوق احساس بر قیود و تعصب اجتماعی عرضه می‌شود، چنانکه مادری شرافت خود را فدای آبروی دختر می‌کند. بر سراسر این نمایشنامه طنزی لطیف حکمفرماست. اهمیت ارنست (جدی)‌بودن The Importance of being Earnest در نظر عده‌ای از منتقدان شاهکار وایلد به شمار آمد و در سه پرده در 1895 در لندن اجرا شد. متن نمایشنامه در 1899 به چاپ رسید. این نمایشنامه وایلد را در ردیف اول نویسندگان آثار نمایشی مطایبه‌آمیز انگلستان و در کنار کسانی چون شریدن جای داد و تنها کمدیی بود که اسکار وایلد خود از آن رضایت کامل داشت و می‌توان گفت که پیروزی آن بیشتر به سبب بذله‌گویی و شوخ‌طبعی و صنعت لفظی فراوانی بود که در سراسر کمدی وجود داشت و در عین حال به ابتذال کشیدن همه چیز از طرف نویسنده به آن جاذبه خاص بخشیده بود. منتقدان همگی اعلام کردند که مردم انگلستان تا به حال به این حد نخندیده بودند. شوهر دلخواه An Ideal Husband (1898) نیز هجوی بود از جامعه عصر نویسنده. پیروزیهای اسکار وایلد تأثیر مطلوبی در زندگی او نگذاشت. وی که در 1884 ازدواج کرده بود، پس از اولین بارداری همسرش، از کانون خانوادگی نفرت یافت و با جوانی به نام آلفرد داگلس رابطه برقرار کرد، پدر آلفرد، وایلد را به انحراف جنسی متهم کرد و مانع معاشرت پسرش با او گشت. وایلد بر ضد او اقامه دعوی کرد، اما دادگاه او را به جرم اغفال پسران نابالغ به دو سال زندان با کار محکوم ساخت. وایلد از 1895 تا 1897 در زندان ریدینگ به سر برد و به هنگام آزادی از زندان از نظر جسمی ، روحی و مالی با ورشکستگی کامل روبه‌رو بود. وایلد سالهای آخر عمر را در فرانسه به نام مستعار سیباستین ملماث Sebastian Melmoth گذراند و ناله‌هایی از زندان ریدینگ A Ballad of Reading Gool را ساخت که برجسته‌ترین شعر او بود، سرشار از اضطرابهای روحی و در عین حال اثری باشکوه. وایلد در پاریس زندگی آمیخته با لذت‌جویی را از سر گرفت- زندگی‌ای که بر اثر بیماری مننژیت به پایان رسید. اسکار وایلد در زندان ابتدا دوره مشقت‌باری را گذراند و ماهها درباره خودکشی می‌اندیشید، اما پس از ساعتها کار جسمی که به آن محکوم شده بود، روحش اولین بار به عظمت اندوه و لذت رنج پی برد و این خود کشف دنیایی بود که تا آن زمان بر او ناشناخته مانده بود. در این هنگام بود که اثر او از اعماق De Profundis نوشته شد که نقطه اوج زندگی و فلسفه وایلد را نشان می‌دهد و سند تازه و روشنی است از تجربه‌های زندگی او که ارزش و ادراکی هنری یافته است. این اثر بی‌شک بهترین اثر منثور وایلد است. الهامات شاعرانه از صنایع لفظی که در آثار دیگر وایلد دیده می‌شود، برکنار مانده و زوایای درون و توجه وایلد را به مذهب آشکار می‌کند. گفته شده است که اگر وایلد این تغییر روحی را قبلاً یافته بود، شاهکارهایی زیادی خلق می‌کرد. اثر به صورت نامه‌هایی بود که از زندان به آلفرد داگلس نوشته شده بود و پس از مرگ وایلد در 1905 انتشار یافت. آثار وایلد با آنکه فاقد خصوصیت آثار نویسندگان کلاسیک است، ولی هوشمندی، طبع بذله‌گو و ذوق طنزنویسی او که توانسته از عصر خود تصویری مسخره‌آمیز بسازد،‌ مانع کهنه‌گی آثارش گشته است. وایلد در توسعه تئاتر جدید انگلستان سهم بسزایی دارد.

ترجمه شده به فارسی:‌باغچه اناری- تصویر دوریان‌گری- شاهزاده خوشبخت، ماهیگیر و روحش- از اعماق- اینفانتا- بادبزان خانم ویندرمیر و دو نمایشنامه دیگر- داستانها- دوست وفادار- سالومه- شوهر دلخواه- ناله‌هایی از زندان ریدینگ- شاه جوان و تاجگذاری او.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 19:40 توسط بهداد |
سیب گاز زده ی سیاه
سیب گاز زده ی سیاه
دفعه ی اول كه زنگ زد خونمون و بدون حرف زدن شروع كرد به تار زدن
گفتم مثه همه ی مزاحم های تلفنی زود از سرش میفته. ولی نیفتاد.دو ماه
هر روز سر ساعت 4 عصر دقیقا وقتی كه خونه تنها بودم زنگ می زد و بدون
اینكه چیزی بگه فقط شروع می كرد به تار زدن.دیگه بهش عادت كرده
بودم. یه جورایی بدم هم نمیومد. هم از تنهایی در میومدم و هم بالاخره منم
نوبت عاشقیم بود دیگه. گفتم حتما باید پسر خوشگل و باحالی باشه. یه
جورایی عجیب. اهل مطالعه. موسیقیدان. خلاصه كلیه شرایط عشق رو
داره. منم حرفی نمیزدم و فقط به آهنگش گوش می دادم. خیلی زیبا تار می
زد. یه روز بهش گفتم اینطوری كه نمیشه، میشه همدیگه رو ببینیم؟ زبونش
برای اولین بار باز شد و قبول كرد. قرار گذاشتیم. فرداش، پارك ساعی، ساعت 4
عصر، سر صندلی همیشه خالج پشت مسجد. من زود تر رفته بودم و هی
به این ساعت مچی لامصبم نگاه می كردم. یه هو مثه اینكه قند تو دلم آب
شه نه مثه اینكه سركه تو دلم بجوشه احساس اضطراب كردم. یه پسری
داشت بهم نزدیك می شد. درست همون طوری كه فكر می كردم. موهای
ژل زده، خوش تیپ به تمام معنا. تی شرت Celvin Klein .كتونی های
خوشگل ، ماركش رو نتونستم بخونم. گفت: ببخشید خانم می تونم كنارتون
بشینم. منم گفتم : بله.مثه پشت تلفن ساكت و بی حرف بود. من شروع
كردم به حرف زدن در مورد هوا و پارك و اینكه شنیده كه جدیدا سالن های
fashion تهروون غوغا كرده؟ زیاد حرف نمی زد. بهش گفتم درست
همونطوری هستی كه فكرش رو می كردم، ولی هدیه ات رو برام
نیاوردی؟ همونیكه قولش رو پشت تلفن داده بودی. یه تابلو.
درسته؟ گفت: بزرگ بود نتونستم بیارمش ولی خونمون همین نزدیكی هاست
نمیای بهت نشونش بدم. گفتم: ولی من برات هدیه ات رو آوردم. یه عینك
دودی. وقتی داشتم كادوش رو باز می كردم ، 20 متری مون یه پسر جوون كور
با عصا و یه تابلو بغلش داشت به صندلی نزدیك می شد. دو ریالی ام افتاد. سرم
رو اینطرف كردم كه درگوش پسره بگم پاشو بریم یه قدمی بزنیم كه دیدم
پسر نیست. آه فقط یه رویا بود. پسر كور داشت بهم نزدیك می شد.پرسید
ببخشید اینجا خانم جوونی نشسته؟ كه جوابش رو ندادم. با صدای بلند تر
پرسید و باز هم جوابشو ندادم. تا اینكه رفت. ولی تابلوش رو كنار صندلی
گذاشت و رفت. سرم رو پائین انداختم و تو تابلو فقط یه سیب گاز زده
دیدم. سیب گاز زده ایی كه سیاه رنگ شده بود.
+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 20:35 توسط بهداد |
متن دو زبانه

خوش آمدی بدانجا که زمان می ایستد

هیچ کس نمیرودوهیچ کس ندارد خواسته ای

ماه کامل است وگویی هرگز دگرگون نخواهد شد  

هرشب فقط یک خواب میبینی 

میبینم در خواب آزادی مان را از دور 

که نباشد در بسته ای؛ که ندارد پنجره ای میله 

ونباشد چیزی که ذهنم را زخم خورده کند

 


welcome to where times stands still

no one leaves and no one will

moon in full never seems to change

dream the same things every night

I see our freedom in my sight

no locked door no windows barred

no things to make my brain seem scarred

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 10:26 توسط بهداد |
ترانه ها

ترانه ها و یاد ها

 

 

من از لبان مست تو

ترانه ها شنیده ام

در آن کلام دلنشین

ز جویبار عشق تو

سروده ها چشیده ام

نه گلشنی به سر شود

نه باغ و بوی عطر گل

چرا که از نگاه تو

شراره ها کشیده  ام

دریغ از اینکه می رود

زمانه از نیام من

آهای ... بی خبر بیا

که در غروب عشق تو

چه درد ها کشیده ام

حدیث گریه ام نشد

صلای صلح و جور تو

نگاه کن در آینه

ز چشم بیقرار خود

چه اشک ها چکیده ام

طریق رندی ام نشد

مرا به عهد ها وفا

کجاست سر نهم به ره

کزین خطر به جان خود

چه زجر ها کشیده ام

 

هلا... نگار دلنشین

چه درد بیکرانه ای

زمان رفتن تو زد

شراره بر وجود من

زعشق ها ،فسانه ها

سلام بر ترانه ها

سروده ها و یاد ها

سلام بر سپیده ی طلیعه ها

از اینکه می روی سفر

شکسته بال و در خطر

سفر بخیر همسفر

بدان که در فراق تو

به انتظار دیدن ستاره ها نشسته ام

 

هنوز بر لبان من

ترانه های  مست توست

سروده  های قلب من

ترانه های عشق توست

بیا ببین که در میان آسمان

چه نقش پر شراره ای

ز عشق تو کشیده ام

آهای همسفر ببین

تو را به آسمان دیده ام کشیده ام

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 4:6 توسط بهداد |
داستان کوتاه
دخترک گل فروش
 
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد.
آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت.
دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!!
چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد.
+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 21:16 توسط بهداد |
نیچه

کسي که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است. فريدريش ويلهلم نيچه


+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 2:7 توسط بهداد |
ترانه ها و یادها...

ترانه ها و یاد ها

 

 

من از لبان مست تو

ترانه ها شنیده ام

در آن کلام دلنشین

ز جویبار عشق تو

سروده ها چشیده ام

نه گلشنی به سر شود

نه باغ و بوی عطر گل

چرا که از نگاه تو

شراره ها کشیده  ام

دریغ از اینکه می رود

زمانه از نیام من

آهای ... بی خبر بیا

که در غروب عشق تو

چه درد ها کشیده ام

حدیث گریه ام نشد

صلای صلح و جور تو

نگاه کن در آینه

ز چشم بیقرار خود

چه اشک ها چکیده ام

طریق رندی ام نشد

مرا به عهد ها وفا

کجاست سر نهم به ره

کزین خطر به جان خود

چه زجر ها کشیده ام

 

هلا... نگار دلنشین

چه درد بیکرانه ای

زمان رفتن تو زد

شراره بر وجود من

زعشق ها ،فسانه ها

سلام بر ترانه ها

سروده ها و یاد ها

سلام بر سپیده ی طلیعه ها

از اینکه می روی سفر

شکسته بال و در خطر

سفر بخیر همسفر

بدان که در فراق تو

به انتظار دیدن ستاره ها نشسته ام

 

هنوز بر لبان من

ترانه های  مست توست

سروده  های قلب من

ترانه های عشق توست

بیا ببین که در میان آسمان

چه نقش پر شراره ای

ز عشق تو کشیده ام

آهای همسفر ببین

تو را به آسمان دیده ام کشیده ام

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 20:9 توسط بهداد |
The Interview With God
مصاحبه با خدا




I dreamed I had an interview with God.
در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم


 So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟



If you have the time? I said.


گفتم ....اگر وقت داشته باشید....



God smiled. ?My time is eternity.


لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد

What questions do you have in mind for me?


چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟




What surprises you most about humankind?


پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  می کند؟

God answered...


پاسخ داد:

That they get bored with childhood,


آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...

they rush to grow up, and then


عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

long to be children again.


آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند




That they lose their health to make money...


سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند

and then lose their money to restore their health.


و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....
 


That by thinking anxiously about the future,


چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.
they forget the present,


که از حال غافل می شوند

such that they live in neither the present nor the future.


به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده 




 "That they live as if they will never die,


آن ها طوری زندگی می کنند.،انگار هیچ وقت نمی میرند

and die as though they had never lived.


و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند 




we were silent for a while.
ما برای لحظاتی سکوت کردیم

And then I asked.


سپس من پرسیدم..

As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn


مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟ 


 
To learn they cannot make anyone love them.


پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

 All they can do


ولی می توانند
is let themselves be loved.


طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند
Click Here For Get More Mail From Sare2008 Group
To learn that it is not good to compare themselves to others.


یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند


 

To learn to forgive by practicing forgiveness.


یاد بگیرند ...دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی




To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
 یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید


and it can take many years to heal them.


ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید


 
 To learn that a rich person


 یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد

is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد


 To learn that there are people who love them dearly,


یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند

but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.


ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
 
To learn that two people can


یاد بگیرند وبدانند ..دونفر می توانند  به یک چیز نگاه کنند

look at the same thing and see it differently?
ولی برداشت آن ها متفاوت باشد
 




To learn that it is not enough that they


یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند



forgive one another, but they must also forgive themselves.


بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند
 
"Thank you for your time," I said


سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم




"Is there anything else you would like your children to know"


آیا چیز دیگری هم وجود دارد  که مایل باشی فرزندانت بدانند؟


 


 God smiled and said,Just know that I am here... always. 


خداوند لبخندی زد و پاسخ داد: فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم..........برای همیشه
+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 22:10 توسط بهداد |

You walked lightly into my life capativating and lovely

To my my minde,at first I never cared who you were

Now I don’t know who I am without you

You kissed me

I felt my world change

You held me

I heard my heart awaken

You loved me

And my soul was born a new

You walked lightly into my life

Now my heart knows who you are

And with every breath

And every step

I take down lonely roads

Your hand is my staff

Your voice is my guide

Your strength is my shelter

You're passion my awaken

You walked lightly in to my life

And my pain

You took as your own

And all my fears

You cast into the sea all my doubt

Lost in your eyes

You walked lightly in to my life

And no matter if you choose

to stay or go

My life is forever changed

Just because you loved me

For a moment

I choose to love you

For the rest of mine

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 0:17 توسط بهداد |
تنهایی(شعر)

Solituda   تنهایی

 
Redamdo por la via
Como un pobre peregrino
Encerrado en la puerta
Que no me quede un amigo
Y estami mar amarrada
Abandonada y solito
Pero mi vida , se enclavara
Se enclavara como las aguas de un rio.....
pero mi vida , se enclavara
Como las aguas que un hombre
He vivido....
 
 
همچون یک آواره ی خانه به دوش
در میان زندگی غلتیدم
در پشت درب های بسته زندانی شده ام
و هیچ دوستی برایم باقی نمانده
و دریای وجودم محصور شده
رها شده و تنهایم
ولی زندگی ِ من به آن راه خواهد یافت
همانند آب های رودخانه
که به دریا می ریزند
ولی زندگی ِ من به آن راه خواهد یافت
همانند آب که انسان
...به آن زنده است
+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 20:35 توسط بهداد |
هرگز این قصه ندانستکسی...

هرگز این قصه ندانست کسی

 

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

 

سر فرو داشت نمیگفت سخن

 

نگهش از نگهم داشت گریز

 

مدتی بود که دیگر با من

 

بر سر مهر نبود

 

آه این درد مرا می فرسود

 

او به دل عشق دگر می ورزد

 

گریه سر دادم و در دامن او

 

ها هاییکه هنوز

 

تنم از خاطره اش می لرزد!

 

بر سرم دست کشید در کنارم بنشست

 

بوسه بخشید به من

 

لیک میدانستم

 

که دلش با من سرد شده است!!!

+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 21:13 توسط بهداد |
به چه مانند کنم...
به چه مانند کنم موی پریشان تو را؟
به دل تیره شب؟
به یکی هاله دود؟
یا به یک ابر سیاه-
که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه؟
به نوازشگر جان؟
یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم ؟
یا بدان شهله شمعی که بلرزد به نسیم؟

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را؟
به یکی نغمه جادویی از پنجه ی گرم؟
به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر؟
یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب؟
به غزل های نوازشگر حافظ در شب؟
یا به سرمستی طغیان گر دوران شباب؟

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را؟
به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه؟
به شرابی که نمایان بود از جام بلور؟
به صفای گل سرخی که بخندد در باغ؟
به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن؟
یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟
به بلوری رخشان؟
یا به پاکی و دل انگیزی برف؟
به یکی ابر سفید؟
یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر نرم؟
به یکی چشمه نور؟
یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم؟
به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب؟
به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه؟
یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب؟

به چه مانند کنم؟
من ندانم
به نگاهی تو بگو-
به چه مانند کنم...؟!
+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 21:2 توسط بهداد |
A beautiful Poem

Regret flows from the depths of my soul
With the strength of a flood
I have held these gates shut for too long
And though tormenting, they should not be stopped.

The thought of your anguish
Even as I write to you now
Stops my heart cold
As well it should

What I see in front of me
Is a painting of our love
Its most thoughtful brushstrokes
Mottled by hurried abstraction and inattention

A person who had not seen this masterpiece created
Might think it to be refuse and pass it by unknowingly
Letting be obscured the deep beauty of its many scenes
By layers of the tarnish of mistreatment

But as the painter
I see beyond the dark smears
To recall the hours that I attended to the details
And wonder how I could let it become so discolored

The painting that took me my life to create
Has lost its divinity in my careless treatment
And even if I were to refine it
I fear you would always see it as it is today

So today I paint a new masterpiece
One inspired by the muse of respect
A work that you can love through our old age
One that you will look to each day for inspiration

This one will take some time
As I want my brushstrokes to be carefully placed
I need to move steadily to ensure that this time,
My art represents my dream

This is my opus
Don't judge me on my past works
As I have never before had so much skill and inspiration
And never before have I wanted to please you as I do today

With you and my children as my muse
I will paint for you a lifetime
A portrait of devotion and friendship
A panorama of passion and admiration

All I ask is that you gaze upon it with an open heart
And you shall unquestionably love me again

- Daryl R.
Swensson -

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 23:48 توسط بهداد |
زندگی نامه صادق هدایت

زندگی‌نامه

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 20:59 توسط بهداد |
یه شعر توپ

Love Will Wait

Lying here alone with you
So able to be free
How easy it would be
To give you all of me

I'm closer to you now
Closer than I have ever been before
As my body starts to give it all
My heart stops to be sure that

Love Will Wait
More than just a minute
I'm telling you that
Love Will Wait
It holds what lies within it
And time will only help us grow
And when we let these feelings go
Waiting there will be love

I feel the ticking of your heart
It's beating so close to mine
Still I don't want to go too far
Until I know that it's right

Someday when we explore
When we explore the world that's yet unknown
The beauty of it will be worth
The patience that we've shown

We've both been there before At times too blind to see That love will wait...
(Love Will Wait) And when I open up my eyes I see your face still smiles
That's when I know that

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 18:56 توسط بهداد |
عشق در چشمان توست

I love you with a permanence
That endures the passing years


I love you with a joyfulness
That subdues all doubts and fears


I love you with an honesty
That was born within my heart


I love you with the calm belief
That we will never part


I love you with a confidence
No earthly force can sever


I love you with the certainty
That I’ll cherish you forever


I love you with the humbleness
Of one who has been blessed


I love you with the reverence
Of all that word suggests


I love you with a fervor
That time cannot reverse


I love you with the truest love
That poets put to verse

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 18:53 توسط بهداد |
چندتا شعر زیبای کلاسیک

 

سهم من

من که دارم به جمال تو نـــظر فرهاد
در دلم نیست تمنای دگر چون فرهاد

آن چنان محو تماشای جمالت شده ام
که ندارم دگر از خویش خبر چون فرهاد

از سر راه تــــو گــــر کــــــوه بود بر دارم
عشق یعنی گذر از کوه خطر چون فرهاد

بر سر خوان تو هر چند کریمی ای دوست
سهم من نیست بجز خون جگر چون فرهاد

لـــب شــــیرینت اگر روزی خسرو نشود
چه کند گر نزند تیشه به سر چون فرهاد

 


 

برق نگاه

روزی که مرا بر گل رویت نظــــــر افتاد
احساس نمودم که دلم در خطر افتاد

تا چشم من افتاد به گلبرگ جمالت
زیبایی گلهای بهار از نــــظر افـــــتاد

می خواستم از چشم تو محفوظ بمانم
کز برق نگاه تو به جانــــم شــــرر افتاد

گفتم نشـــــود راز دلـــــم فـاش ولیکن
دل خون شد و از پرده چشمم بدر افتاد

هر کس که شراب از خم چشمان تو نوشید
مخمور نگــاه تــــو شــــد و بی خــــبر افتاد

گـــنجینه اســـــرار ازل بود دل مـــن
امروز اگر پیش تو بی سیم و زر افتاد

خسرو به هوای لب شیرین تو بر خاست
برخاست ولی مثل مگس در شـکر افتاد


جز عشق نیست

مثل آهو می کشد گردن ولی رم می کند
با رمـــــیدنهای خــــود از عمر من کم کند

می نهد بر شتانه های خسته ام بار نگاه
بار سنگینی که پشت کوه را خم می کند

گرچه می ریزد شراب از چشم های مست او
کاسه صــــــبر مـــــرا لـــــبریز از غم می کند

با رقیبان می نشــــیند بـــاده نوشی می کند
چون مرا می بیند از غم چهره در هم می کند

بس که دور از چشم هایش سوگواری کرده ام
هر که می بیند مـــرا یــــــاد از محرم می کند

در عبور از لحظه های زندگی جز عشق نیست
آن که اســــــباب غـــــم ما را فراهم می کند

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 19:38 توسط بهداد |
وقتی که چشمانت را دیدم...

یه شعر بسیار زیبابراتونگذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد

 

When I Saw Your Eyes

When you came to your door tonight,
And your beautiful eyes gazed at me
From the darkness within,
The world around me came to a stop,
For just a few seconds,
As I saw the love from within you.

You looked at me with your warm smile,
Your black hair around your face,
And whispered softly, "hi baby",
And once again,
I was at your mercy.

For when you look into my soul
And I hear the sound of your sweet voice,
My heart opens to you my love,
With all of my dreams now fulfilled.

I never knew that a love like this
Could ever exist,
A love that consumes me,
A love so powerful,
And so overwhelming,
That I fear if I were without it,
My heart would no longer have a meaning
To its existence,
For the love that flows through it now,
Is what keeps me alive,
Keeps me whole.

As I gaze into your eyes my love,
Down into the depths of your very being,
I can see the love you feel for me,
A love as strong as my own,
A love that fills me so full of emotion,
So full of hope for the future,
That I pray I will spend the rest of my days,
Gazing into your eyes.

- Jim Caspary

 

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 19:31 توسط بهداد |
شب و هوس
شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روی ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
مي خواهمش در اين شب تنهايی
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ی در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
می خواهمش دريغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تيره به تنهايی
می خوانمش به گريه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شكيبايی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پايان
او آن پرنده شايد می گريد
بر بام يك ستاره سرگردان

 

 

+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 21:0 توسط بهداد |
شعر از اخوان

لحظه دیدار

 

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

                                             م. امید

+ نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 20:48 توسط بهداد |
یك كامنت بسیار زیبا
داستان
با هم به خانه ي قديمي رسيدند. از پله هاي سنگي بالا رفتند و پشت ديوار پناه گرفتند. پسر به ديوار تكيه داد و دختر به پسر. مثل هميشه تنها چيزي كه بود حرفهاي عاشقانه بود و صحبت از دوست داشتن و ترك نكردن. دختر دست در كيفش كرد . مدادي را بيرون آورد. پسر را به آرامي كناري زد و روي همان ديواري كه از تماس بدن پسر گرم شده بود چيزي نوشت. شعري را كه هميشه آهنگش او را به ياد پسر مي انداخت . به نگاه متعجب پسر خنديد. و گفت : اين شعر رو مي نويسم تا هر وقت اومديم اينجا با هم بخونيمش و يادمون باشه كه چقدر همديگه رو دوست داريم و چه قولي بهم داديم.پسر دست دختر را كه مداد داشت گرفت و دو دست مهربان با هم شروع به نوشتن كردند :
در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست
خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست
من با تمام جانم پر بسته و اسيرم
بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم
عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست
اين عشق تا دم مرگ هرگز گسستني نيست
ديوار سنگي هم از عشقي كه از عمق اين كلمات به درونش نفوذ مي كرد ، گرم شد.
ساعت ديدار تمام شد.و دختر و پسر دوباره دست در دست هم ديوار و خانه و كوچه را ترك كردند. منتها اين بار با "يك يادگاري بر روي ديوار سنگي".........يادگاري از يك عشق....
بعد چند سال خاطرات میبرند به همون جا درختا سبز نیستند . هیچ کس نیست . من هستم وصدای پاهام روی برف که فضا رو پر می کنه همه جا برفه و برف . تمام خاطرات مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد می شن... اشکم سرازیر میشه یک لحظه حس می کنم کسی داره میاد زود خودمو جمع میکنم که یه موقعه متوجه اشکام نشه . کسی نیست صدای باده . حالا تنهای تنهام . گریه امونم نمی ده
....یاد اون یادگاری می افتم نگاش میکنم کم رنگ و نا خوانا شده ولی می تونم بخونمش حالا زیرش می نویسم .....
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر می شن
آدما رو عشقشون پا می ذارن
آدما آدمو تنها می ذارن.....
"یادگار یک ......"
+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 20:35 توسط بهداد |
متن آهنگ های علی سنتوری

خیانت

دلواپس و بی تابم
باز امشبم بی خوابم
ازت خبر ندارمو
تا خود صبح بیدارم
حس خوبی ندارم
چشام همش به ساعته
می پرسم این چه حسیه
یکی میگه خیانته
گوشی رو بردار تا صدات
یه ذره ارومم کنه
این نفسای اخره
دلم داره جون می کنه
همش دارم فکر می کنم
دست یکی تو دستته
دارم می میرم ای خدا
فکر می کنم حقیقته
دلواپس و بی تابم
باز امشبم بی خوابم
ازت خبر ندارمو
تا خود صبح بیدام
حس خوبی ندارم
چشام همش به ساعته
می پرسم این چه حسیه
یکی می گه خیانته
گوشی و بردار تا صدات
یه ذره ارومم کنه
این نفسای اخره
دلم داره جون می کنه
همش دارم فکر می کنم
دست یکی تو دستته
دارم می میرم ای خدا
فکر می کنم حقیقته

 

--------------------------------------------------------------------------------


سنگ صبور

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست


اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشقو امید
همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست


اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 19:56 توسط بهداد |
دو شعر از هوشنگ ابتهاج

عشق هزار ساله

 کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند
 اینه ی دل مرا همدم آه می کند
 شاهد سرمدی تویی وین دل سالخورد من
 عشق هزار ساله را بر تو گواه می کند
 ای مه و مهر روز و شب اینه دار حسن تو
 حسن ، جمال خویش را در تو نگاه می کند
 دل به امید مرهمی کز تو به خسته ای رسد
 ناله به کوه می برد شکوه به ماه می کند
 باد خوشی که می وزد از سر موج باده ات
 کوه گران غصه را چون پر کاه می کند
 آن که به رسم کجروان سر ز خط تو می کشد
 هر رقمی که می زند نامه سیاه می کند
 مایه ی عیش و خوش دلی در غم اوست سایه جان
 آن که غمش نمی خورد عمر تباه می کند


بر آستان وفا

کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است
 چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است
 به سکنان سلامت خبر که خواهد برد
 که باز کشتی ما در میان غرقاب است
 ز چشم خویش گرفتم قیاس کار جهان
 که نقش مردم حق بین همیشه بر آب است
 به سینه سر محبت نهان کنید که باز
 هزار تیر بلا در کمین احباب است
ببین در اینه داری ثبات سینهی ما
 اگر چه با دل لرزان به سان سیماب است
 بر آستان وفا سر نهاده ایم و هنوز
 اگر امید گشایش بود ازین باب است
 قدح ز هر که گرفتم به جز خمار نداشت
 مرید ساقی خویشم که باده اش ناب است
 مدار چشم امید از چراغدار سپهر
 سیاه گوشه ی زندان چه جای مهتاب است
 زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد
 سزای رستم بد روز مرگ سهراب است
 عقاب ها به هوا پر گشاده اند و دریغ
که این نمایش پرواز نقش در قاب است
 در آرزوی تو آخر به باد خواهد رفت
 چنین که جان پریشان سایه بی تاب است

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 18:43 توسط بهداد |
شعری از ابتهاج

بر سنگ چشم او

 

 بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 وز لهیب آرزویی روشن و خوش تاب
شعله می افراشت
وینک از خکستری پوشیده
 کز وی جز خموشی چشم نتوان داشت
می چکد اشک نگاهم تلخ
می چکد اشک نگاهم نیز در آن جام زهرآگین
کز شرنگ بوسه لبریز است
وز فسونی تازه می خواند مرا هر دم که
 بازآ این چه پرهیز است
وز نهیب گور سرد چشم او
کاندر آن هر گونه امیدی فرو مرده ست
پای واپس می نهم
 بی نیاز بوسه ای پرشور
کز فریبی تازه می رقصد در آن لبخند
بی نیاز از خنده ای دلبند
کز فسونی تازه می جوشد در آن آواز
 می چکد اشک نگاهم باز
بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 وینک از خکستر اندوه پوشیده ست
 در میان این خموش آباد بی حاصل
 در سکوت چیره این شام بی فرجام
می چکد اشک نگاهم بر مزار دل
 می سراید قصه درد مرا با سنگ چشم او
با غمی کاندر دلم زد چنگ
 وز پلاس هستی ام بگسیخت تار و پود
می رود می گویمش بدرود
وز نگاه خسته و پژمرده چون مهتاب پاییز ملال انگیز
می گذارم بر مزار آرزوهایم گلی ویران
یادگار آن امید گم شده آن عشق یادآویز

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 18:40 توسط بهداد |
شعری از هوشنگ ابتهاج

می خواهم از تو بشنوم

می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 روی لبش شکفت گل آرزوی من
 خندید آسمان و فروریخت آفتاب
 در دیه امیدم باران روشنی
جوشید اشک شادی ازین پرتو افکنی
بخشید تازگی به گل گلشن شباب
می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست
پنداشتم که مژده آن صبح روشن است
 پنداشتم که نغمه گم گشته من است
 پنداشتم که شاهد گمنام آرزوست
خواب فریب باز ز لالایی امید
 در چشم آزمایش من آشیانه ساخت
نای امید باز نوای هوس نواخت
باز بز برای بوسه دل خواهشم تپید
 می خواهمت شنفتم و دنبال این سرود
 رفتم به آسمان فروزنده خیال
 دیدم چو بازگشتم ازین ره شکسته بال
این نغمه آه نغمه ساز فریب بود
می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
 در شعله فریب دم دلنشین خویش
 تا نوکم امید شکیب آفرین خویش
 آری تو هم بگو که درین حسرتم هنوز
پایان این فسانه ناگفته تو را
 نیرنگ این شکوفه نشکفته تو را
 می دانم و هنوز ز افسون آرزو
 در دامن سراب فریبننده امید
 در جست و جوی مستی این جام ناپدید
 می خواهم از تو بشنوم ای دلربا بگو

+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 22:32 توسط بهداد |
فقر و فحشا
دوش مست و بيخبر بگذشتم از ويرانه اي
در سياهي شب ، چشم مستم خيره شد بر خانه اي
چون نگه كردم درون خانه از اون پنجره
صحنه اي ديدم كه قلبم سوخت چون جانانه اي
كودكي از سوز سرما ميزند دندان به هم
مردكي كور و فلج افتاده اي در يك گوشه اي
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي
مادري مات و پريشان مانده چون ديوانه اي
چون كه فارغ گشت از عيش و نوش آن مرد پليد
قصد رفتن كرد با حالت جانانه اي
دست در جيب كرد و زآن همه پول درشت
داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه اي
بر خودم لعنت فرستادم كه هرشب تا سحر
ميروم مست و شتابان سوي هر ميخانه اي
من در اين ميخانه، آن دختر زفقر
ميفروشد عصمتش را بهر نان خانه اي
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 8:21 توسط بهداد |
تصاویری از کارو

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 8:15 توسط بهداد |
دیدی گفتم؟

ديدی گفتم...

 

ديدی گفتم اگه رفتی اسمونم پره درده حتی باز بيای دوباره اون روزا بر نميگرده ديدی چشماتم دروغ گفت به دل ساده و پاکم واسه عشقم چاله کندی من الان به زير خاکم ديدی رفتی زيره بارون گفتی اين اشک زلاله زير افتاب گريه کردم گفتی که بارون ميباره ديدی با ناله و گريه داد زدم برگرد دوباره ولی گوشاتو گرفتی داد زدی وقت فراره ديدی اسمون چه صادق واسه غصم سيل اشک شد ولی با کنايه گفتی که هوا بازم که بد شد ديدی من به پات نشستم ولی تو رفتی با حيله کی بود اون عاشق تنها که پيچيد به پام با پيله ديدی اشک چشممم خشک شد و از غصه ميخندم غم و غصه تو دلم پره ولی در روش ميبندم ديدی دنباله بهونم که برم تو اسمونا ولی انگار خدا هم ميگه بشين به پای دردا ديدی هر وقت منو ميبينن ميگن چشات چه سرده حق دارن من حتی اشکم ندارم تا پاک شه گرده ديدی صادقانه باورم ميشد همه دروغات حالا کی ديگه ميشينه بی صدا به پايه حرفات ديدی اما نديدی ساده واسه عشقت ميمردم عشقو ساده جا گذاشتی با تمنا اونو بردم
+ نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 20:43 توسط بهداد |
زندگی نامه کارو به قلم خودش...
او به علت شدت بیماری قلب سه بار در بیمارستان بستری شد و پزشکان هرگونه فعالیت را برای او خطرناک دانستند. به این جهت ، اگر این یادداشتها نا منظم چاپ شد و یا قطع گردید ، علاقمندان به نوشته های کارو خواهند بخشید .... از دوستداران کارو نه آثار کارو – خودِ کارو – تقاضا دارم زندگینامه کارو را تا پایان بخوانند ....زندگینامه ی زیر گزیده ای از سرگذشت بی سرنوشت کارو میباشد که توسط - خود کارو- نگاشته شده ...

+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 21:34 توسط بهداد |
نامه کارو به ویگن...
به برادر هنرمندم ویگن
ویگن برادر نازنینم
... تو و من دو پاره سرگردان از قلب سرگردان تری هستیم که در سینه درهم شکسته مادر ناکاممان
می طپد ... در این صورت، خیلی خوب می توانیم یکدیگر را احساس کنیم، درک کنیم
برگردیم به عقب: به سال هایی که هر دو بچه بودیم و در بیکران اضطراب و وحشت گرسنگی و ناچاری، در تنگنای یک اتاق ماتمزده، که پناهگاه هشت موجود بی سرپرست بود، من و تو آینده خود را یکی در زیر و بم نت های سرگردان موسیقی کلاسیک، و دیگری در سرگردانی کلمات اوراق پراکنده آثار بزرگان گذشته جستجو می کردیم.  پوشکین  به خاطر  اوژین اوگین  جاودانی اش، خدای من بود و  چایکوفسکی  به خاطر اپرایی که از این اثر ساخته، خدای تو. فقط من و تو و یک نفر دیگر، مادر ستمدیده مان، می دانستیم که من و تو روشنی آینده خود را در پهنه آسمانی جستجو می کردیم که آفتاب نداشت
آسمان استعداد ... فاقد وسیله پرورش
آن روزها جولانگاه طپش قلب ملتهب ما، خانه توسری خورده ی گمنامی، در یکی از محله های فراموش شده و متروک تبریز بود
به خاطر معروفیت توست که لازم دانستم چند کلامی همانطور ساده، با تو در میان گذارم
گوش کن ویگن عزیز
اینکه در این نامه قبل از هرچیز شمه ای از گذشته های خودمان را به یادت آوردم، خواستم به تو یادآوری کنم که تو معروف ملتی هستی و خواستم بدانی که در سال های گذشته اگر در زندگی تو برحسب تصادف، آنچنان تغییری حاصل شده که از بینهایت گمنامی، یکباره به نهایت شهرت رسیده ای ... این دلیل بر این نیست که همه چیز در این مملکت تغییر کرده
باور کن، ویگن ...همین حالا که تو دراوج شهرت به وسعت همه اشک هایی که در گذشته گمنام خود ریخته ای می خندی،... همین حالا چه بسا استعدادهای انسانی  که در سرتاسر این ملک در منتهای ذلت و تیره روز، پای دیوار شکاف در شکاف کلبه فقر، حسرت زده و ناکام می میرند ... پایه ی معروفیت تو و همه هنرمندان معروفی که امروز داریم، بر شکست ستون فقرات گمنانی این استعدادها استوار است
در بالا گفتم که موفقیت تو بر حسب تصادف حاصل شده است... راست می گویم
در محیطی که هرکس پشتوانه تلاشش طلا نبود، حسابش با زندگی و هرچه مربوط به زندگیست، پاک است
در چنین محیط فاسد وحشت انگیزی، شکفتن استعداد فرزندان فقر صرفاً یک امر تصادفی است
تصورش را بکن ویگن ... ما در دورانی زندگی می کنیم که آهنگساز بزرگی چون سیبلیوس بی سروصدا می میرد... اما برای پسرک بی هنری به نام  الویس نمی دانم چرا... چنان شهرتی آفریده اند که وقتی بنا شده برای مدتی کوتاه، جای گیتارش را به تفنگ بدهد، صدها زن احمق عزا گرفتند
من تا کنون سراغ ندارم که در کشور ما هنرمندی حداکثر بیش از دو سال « تازه» مانده باشد
برای تازه ماندن ویگن عزیز تلاش ممتدی لازم است که هیچ ارتباطی با جاروجنجال موقتی بر سر نام یک هنرمند ندارد
 
برای زنده ماندن، برای جاودان زیستن ... مدت ها مردن، سال ها سعادت و شهرت موقت را به خاک سپردن، امری است اجتناب ناپذیر... تو حنجره داری و این حقیقتی است غیرقابل انکار
آرزو می کنم که حنجره ات ، های و هوی ساخت مطبوعات نشود. کادر آرزوهایت را وسیع کن. تو زاده رنجی ... مثل اکثر هنرمندان واقعی. برای زادگان رنج، شهرت در دنیای  کنونی اگر مایه ناراحتی نباشد، زیاد هم مایه افتخار نیست. ابدیت را داشته باش ... بگذار اطلاق کلمه هنر همچنان که شیر مادرت بر تو حلال بود، بر کاری که در پیش داری حلال باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 21:31 توسط بهداد |