تبليغاتX
اگر عشق را انتخاب کرده ای
اگر عشق را انتخاب کرده ای
من دانشجویی هستم با آرزوهای بزرگ

سلام بچه ها یه سری عکس قشنگ براتون دارم.امیدوارم خوشتون بیاد:

+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 22:55 توسط بهداد |
این هم یک نصیحت دوستانه که من بهش واقعا یقین دارم
+ نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 0:36 توسط بهداد |
http://www.parsa021.blogfa.com/

برای دانلود نرمافزار و بازی رایگان به این دوستمون سر بزنید

+ نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 21:20 توسط بهداد |
http://www.parsa021.blogfa.com/

برای دانلود نرمافزار و بازی رایگان به این دوستمون سر بزنید

+ نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 21:20 توسط بهداد |
پشت اين كوچه ي غربت زده دنياي من است.

 نبض اين كوچه صداي قدم پاي من است.

 در سكوتم غزل خانه نشيني گل كرد

شعر دلتنگي مرغ سحر آواي من است

+ نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 21:10 توسط بهداد |
چشم انتظار
 

سلام.برای دیدن وبلاگ دیگم اینجا کلیک کن!

+ نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 22:54 توسط بهداد |
دو برگ
در چمن زاری زیبا 

 در کلبه ای قدیمی

                           سر بر شانه تو گذارده ام

و به صدای قطرات باران

                              که به شیشه می خورد

                گوش می دهم

چون !!!!!!!!!

صدایی همچون صدای زیبای قلب توست

                                            که به قلب من می خورد

می خواهم بروم

ولی .........

نمی توانم

چون !!!!!!!

      دستهای گرم تو در دستهای من است

دوستت دارم

اگر ما دو تا برگ باشیم در پائیز

من از تو زود تر می افتم

                  تا اگر افتادی تو را در آغوش بگیرم

 

+ نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 22:49 توسط بهداد |

این هم قلب شکسته من:تقدیم به .....عزیزم

+ نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 22:48 توسط بهداد |
منتظرم باش.من می آیم...

+ نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 22:45 توسط بهداد |
عشق,عشق

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 23:1 توسط بهداد |
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ... تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی


انگار دستی بیرحم روح ملتهبم را چنگ میزند و خراشهای بسته شده را تازه میکند تا این تعفن ماندگار از لابلای این جراحتهای کهنه دردناک بیرون بزند یک حس قدیمی مدتیه آزرده ام کرده است، وقتی لحظهء خواب فرا میرسد بوی باروت و صدای خفه شده از شیمیایی آشنایی در کرمانشاه رو احساس میکنم یاد همون سالهایی که من به کابوس ابدی تبعید شدم و تو ای پدر، زمانی که رنگ امنیت کودکی را برای همیشه از دست میدادم کجای این خاک عصیان زده بودی؟! .. وقتی یاد آن روزا میوفتم احساس میکنم کسی از درون به همان شیوهء عزاداریه کردی صورت میخراشه و شیون میکنه انگار در همون لحظه ها چیزی رو از دست داده ام که هیچوقت بعد ها نتوانستم بدستش بیارم ... کاش اون روزای کودکی، اون شبهای آفتابی از نور رگبار و خمپاره یادم بره ،کاش اون روزا پدر بود کاش .. اما نبود و من زیر سایهء استوار تو مادر ریزش ترکهایت را جمع میکردم تا دست کم تو باشی تا بودمان، نابود نشود..گاهی فقط باید در همان غار تنهایی نشست و چهرهءآن رانندهء مسنی که گامهایش از پیری میلرزید اما دلش جوان و پرتوان مارا از مهلکه با شتاب دور می کرد را بیاد آورم همانی که سالهای زیادیست گذر از این دنیا را به ادامه اش ترجیح داده است ،یاد آن هوس کودکانهء پدر بزرگ به خاک رفته ام همان دوغ آبعلی غبار گرفته اما خنک در یک جادهء پر هراس ، یا آن منطقه ای که ما از ترس موج انفجار در جوی آب رویای پر قو را در سر میپروراندیم و بابا آب داد بابا نان داد بابا غم داد را تمرین میکردیم ( بابا غم داد را زودتر از نان و آب یاد گرفتم ) و یاد هزاران کابوسی که تمام این سالها رهایم نکرده و هر از گاهی مانند دملی چرکین سر باز میکند و مرا برای مدتی از این عالم دور میسازد... باید جایی باشد تا که فریاد بزنم میخواهم از کسی شکایت کنم میخواهم همهء بدکردهایش را سرش آوار کنم اما نگاه معصوم کسی امانم نمیدهد و گامهایم را لرزان میکند ، من خسته ام و توان این افسردگیه تحمیلی را دیگر ندارم تا کی میشود شب ها بالشی را محکم بصورتت فشار دهی و تمرین سکوت کنی تا کی؟.. دلم سخت آزرده است ،شاید بظاهر همه چیز ایده آل هر جوانی باشد اما این من عاصی از کابوس های تکراری، دیگر نه ایده آل های تحمیلی نه دوستی های رنگی و نه بهشت وعده داده شده حتی عشق اجباری هم نمیخواهم ..
+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 22:44 توسط بهداد |
امشب
امشب برای توست

       ارزانی تو و چشمان مست توست

  امشب دو دست من

     در جستجوی گرمی بس ناب دست توست...

 

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 22:37 توسط بهداد |
متن ترانه خودکشی(محسن چاوشی)

از اين بالا نگاه کردم             زمين منو صدا ميزد

 يکی ميگفت بپر پائين           يکی تو قلبم جا ميزد

  وقت تموم کردن کار             شهامت دل بريدن

    خط کشيدن دوره همه         به حسه پرواز رسيدن

     حالا بايد چی کار کنم                خاطرهها رو خاک ميزنم

       کاری اينجا ندارم                       گذشتنو خوب بلدم

        برايه گريه کردنت يکی دو روزی کافيه

                                         سياه بپوش  برايه من اينم برايه بازيه   

         فقط من از اينجا ميرم                  فکر نکنم چيزی بشه

            نه آسمنون زمين بياد                نه اری بارونی ميشه

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 22:29 توسط بهداد |
آمار رسمی

میدونی طبق اخرین امر کم جمعیت ترین جای دنیا کجاست؟..قلب منه که فقط تو توش ساکنی!!

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 22:28 توسط بهداد |

گرمای مرگ آور

زندگی کردن برای همه ی آنها سخت شده بود.روز به روز از تعداد افراد خانواده شان کم می شد و به اجساد کنار دریا افزوده. یکی از فرزندان در کنار ساحل نشسته و به دریا خیره شده بود. انوار سوزان خورشید هوا را گرم و داغ می کردند. به فکر فرو رفت.همه از گرما می مردند او هم می مرد.

پنگوئن کوچک از کنار ساحل دور شد و به طرف یخ های در حال آب شدن رفت. می خواست برای آخرین بار آنها را ببیند

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 22:25 توسط بهداد |
درد

درد

روی تختش دراز کشیده بود.سرش را بر روی بالش فشار می داد و لبانش را می جوید.احساس می کرد قلبش در میان ماهیچه ها و رگ های بدن له می شود. ولی نه ، آن چیزی که در حال درد و رنج کشیدن بود، قلبش نبود. اصلا قلب که آنجا نیست.پس چه بود؟ شاید یک بغض و یا کینه و یا شاید چیزی فراتر از آنها ، نمی دانست اسمش چیست ، فقط درد و بغض را حس می کرد.لیوان آبی را برداشت و جرعه ای نوشید ، می خواست درد و زجر را همراه با آب قورت بدهد و وجودش را از ناخوشی ها پاک سازد.درد و فشار بیشتر شد و بغضش ترکید. هق هق گریه سر داد و اشک می ریخت. ولی نه کسی اشک هایش را می دید و نه صدای گریه اش را می شنید. دستش را بر روی سینه اش گذاشت. ای کاش می توانست این زخم کهنه و درد آور را از تنش جدا کند، اما قوایی برای این کار نداشت.هنوز درد می کشید و گریه می کرد. زن سپید پوش وارد شد ، چاقوی خون آلود را از بدن دختر جدا و دکتر را خبر کرد. پزشکان و پرستاران همه از خودکشی دختر حرف می زدند.دختر درد را فراموش کرد، شاید هم درد او را رها کرده بود. گریه اش تمام شده و اینک فریاد می کشید: من خودکشی نکرده ام ، من فقط می خواستم آن جسم دردناک را از سینه ام بیرون بیاورم ، فقط همین! ولی باز نه کسی صدای فریادش را می شنید و نه چهره ی خشمگین اش را می دید. زن همراه با پارچه ی سپیدی وارد اتاق شد و نگاهش به دختری افتاد که دیگر درد نمی کشید- گریه نمی کرد و فریاد نمی زد- دختری که با بدنی بی جان روی تخت خوابیده بود.

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 22:22 توسط بهداد |
زیبایی

تغيير زيبايی

همه ی نگاهها به او بود. زیبایی اش در بین آدم های زشت برق می زد و چشمان آبی روشنش ، هوس دریا را به دل می انداخت.لب های سرخ به رنگ دانه های انار شب یلدا و دندانهایش همانند مرمری سفید بود. سرخی گونه ها و لطافت آنها از دور قابل ادراک و صورتش مثل مهتاب می درخشید. اندام زیبا و کشیده ای داشت و با قدم های زنانه گام بر می داشت. دختر دست فروش با چهره ای کثیف و دود گرفته ، با حسرت وافر به دختر زیبا چشم دوخته بود." ای کاش او هم مثل دختر، زیبا و جذاب بود". پیرمردی از دختر دست فروش طلب سیگاری کرد و دست فروش از نگاه کردن به دختر باز ماند. صدای ترمز گوشخراشی شنیده شد و همهمه و جیغ زنان به گوش می رسید. دختر دست فروش به طرف جمعیت رهسپار شد و بدن دختر زیبا را دید که وسط خیابان ولو شده بود. موهای طلایی دختر بر روی صورت خون آلودش ریخته و کیفش در کناری افتاده بود. دست فروش کیف دختر را برداشت و به امید چیزی گرانبها درون آن به تجسس پرداخت. حتما می بایست چیزی فراتر از انتظار در کیف این دختر زیبا و خوشبخت وجود داشته باشد. محتویات کیف را بر کف پیاده رو خالی کرد. کرم و لوازم آرایشی و خیلی از وسایلی که تا کنون به چشم دختر دست فروش نخورده بود ، اکنون در برابرش خودنمایی می کردند. دست فروش به آن همه لوازم آرایش احتیاجی نداشت. کیف پول دختر را باز کرد. کارت آبی رنگی از درون آن به پایین سر خورد. روی کارت را با دقت خواند: پ. الف. مدرس گریم و چهره سازی  و عکس دختر زیبا بر روی کارت لبخند می زد. دختر دست فروش به تصویر دختر زیبا نگاه کرد و به یاد زنان و دخترانی افتاد که هر روز تغییر قیافه می دهند و با چهره های زیبا و بزک شده ، مردم کوچه و بازار را شیفته ی خود می کنند. عاقبت این همه تغییر و زیبایی چه می شود؟ و چهره ی واقعی این همه زیبا روی ، کِی پیدا خواهد شد؟

+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 22:18 توسط بهداد |
دلم می خواهد با تو بنشینم و صندوقچه دل را بگشایم.برایت بگویم.از سال هایی که بی تو گذشت.بگویم که خلوت تنهایی مرا تنها خیال تو پر می کند.بگویم که حرم دل غیر از تو کسی را نپذیرفت.بگویم که خاطراتم همیشه با تو و خیال تو در کوچه پس کوچه های ذهنم قدم می زند.می خواهم برایت از لحظه لحظه ی دلتنگی بگویم.منتظرم تا با آمدنت عقده های دل را بگشایم.شاید بتوانم نفسی بکشم
+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 21:34 توسط بهداد |
مشکی

چنان در سینه من جنگ عشق است

که پای رفتن من رنگ عشق است

ز عشقت روزگارم گر سیاه است

نباشد غم که مشکی رنگ عشق است

+ نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 21:28 توسط بهداد |