


این هم یک نصیحت دوستانه که من بهش واقعا یقین دارمبرای دانلود نرمافزار و بازی رایگان به این دوستمون سر بزنید
برای دانلود نرمافزار و بازی رایگان به این دوستمون سر بزنید
نبض اين كوچه صداي قدم پاي من است.
در سكوتم غزل خانه نشيني گل كرد
شعر دلتنگي مرغ سحر آواي من است
سلام.برای دیدن وبلاگ دیگم اینجا کلیک کن!

در کلبه ای قدیمی
سر بر شانه تو گذارده ام
و به صدای قطرات باران
که به شیشه می خورد
گوش می دهم
چون !!!!!!!!!
صدایی همچون صدای زیبای قلب توست
که به قلب من می خورد
می خواهم بروم
ولی .........
نمی توانم
چون !!!!!!!
دستهای گرم تو در دستهای من است
دوستت دارم
اگر ما دو تا برگ باشیم در پائیز
من از تو زود تر می افتم
تا اگر افتادی تو را در آغوش بگیرم
این هم قلب شکسته من:تقدیم به .....عزیزم

ارزانی تو و چشمان مست توست
امشب دو دست من
در جستجوی گرمی بس ناب دست توست...

|
از اين بالا نگاه کردم زمين منو صدا ميزد يکی ميگفت بپر پائين يکی تو قلبم جا ميزد وقت تموم کردن کار شهامت دل بريدن خط کشيدن دوره همه به حسه پرواز رسيدن حالا بايد چی کار کنم خاطرهها رو خاک ميزنم کاری اينجا ندارم گذشتنو خوب بلدم برايه گريه کردنت يکی دو روزی کافيه سياه بپوش برايه من اينم برايه بازيه فقط من از اينجا ميرم فکر نکنم چيزی بشه نه آسمنون زمين بياد نه اری بارونی ميشه |
میدونی طبق اخرین امر کم جمعیت ترین جای دنیا کجاست؟..قلب منه که فقط تو توش ساکنی!!![]()
![]()
گرمای مرگ آور
زندگی کردن برای همه ی آنها سخت شده بود.روز به روز از تعداد افراد خانواده شان کم می شد و به اجساد کنار دریا افزوده. یکی از فرزندان در کنار ساحل نشسته و به دریا خیره شده بود. انوار سوزان خورشید هوا را گرم و داغ می کردند. به فکر فرو رفت.همه از گرما می مردند او هم می مرد.
پنگوئن کوچک از کنار ساحل دور شد و به طرف یخ های در حال آب شدن رفت. می خواست برای آخرین بار آنها را ببیند
درد
روی تختش دراز کشیده بود.سرش را بر روی بالش فشار می داد و لبانش را می جوید.احساس می کرد قلبش در میان ماهیچه ها و رگ های بدن له می شود. ولی نه ، آن چیزی که در حال درد و رنج کشیدن بود، قلبش نبود. اصلا قلب که آنجا نیست.پس چه بود؟ شاید یک بغض و یا کینه و یا شاید چیزی فراتر از آنها ، نمی دانست اسمش چیست ، فقط درد و بغض را حس می کرد.لیوان آبی را برداشت و جرعه ای نوشید ، می خواست درد و زجر را همراه با آب قورت بدهد و وجودش را از ناخوشی ها پاک سازد.درد و فشار بیشتر شد و بغضش ترکید. هق هق گریه سر داد و اشک می ریخت. ولی نه کسی اشک هایش را می دید و نه صدای گریه اش را می شنید. دستش را بر روی سینه اش گذاشت. ای کاش می توانست این زخم کهنه و درد آور را از تنش جدا کند، اما قوایی برای این کار نداشت.هنوز درد می کشید و گریه می کرد. زن سپید پوش وارد شد ، چاقوی خون آلود را از بدن دختر جدا و دکتر را خبر کرد. پزشکان و پرستاران همه از خودکشی دختر حرف می زدند.دختر درد را فراموش کرد، شاید هم درد او را رها کرده بود. گریه اش تمام شده و اینک فریاد می کشید: من خودکشی نکرده ام ، من فقط می خواستم آن جسم دردناک را از سینه ام بیرون بیاورم ، فقط همین! ولی باز نه کسی صدای فریادش را می شنید و نه چهره ی خشمگین اش را می دید. زن همراه با پارچه ی سپیدی وارد اتاق شد و نگاهش به دختری افتاد که دیگر درد نمی کشید- گریه نمی کرد و فریاد نمی زد- دختری که با بدنی بی جان روی تخت خوابیده بود.
تغيير زيبايی
همه ی نگاهها به او بود. زیبایی اش در بین آدم های زشت برق می زد و چشمان آبی روشنش ، هوس دریا را به دل می انداخت.لب های سرخ به رنگ دانه های انار شب یلدا و دندانهایش همانند مرمری سفید بود. سرخی گونه ها و لطافت آنها از دور قابل ادراک و صورتش مثل مهتاب می درخشید. اندام زیبا و کشیده ای داشت و با قدم های زنانه گام بر می داشت. دختر دست فروش با چهره ای کثیف و دود گرفته ، با حسرت وافر به دختر زیبا چشم دوخته بود." ای کاش او هم مثل دختر، زیبا و جذاب بود". پیرمردی از دختر دست فروش طلب سیگاری کرد و دست فروش از نگاه کردن به دختر باز ماند. صدای ترمز گوشخراشی شنیده شد و همهمه و جیغ زنان به گوش می رسید. دختر دست فروش به طرف جمعیت رهسپار شد و بدن دختر زیبا را دید که وسط خیابان ولو شده بود. موهای طلایی دختر بر روی صورت خون آلودش ریخته و کیفش در کناری افتاده بود. دست فروش کیف دختر را برداشت و به امید چیزی گرانبها درون آن به تجسس پرداخت. حتما می بایست چیزی فراتر از انتظار در کیف این دختر زیبا و خوشبخت وجود داشته باشد. محتویات کیف را بر کف پیاده رو خالی کرد. کرم و لوازم آرایشی و خیلی از وسایلی که تا کنون به چشم دختر دست فروش نخورده بود ، اکنون در برابرش خودنمایی می کردند. دست فروش به آن همه لوازم آرایش احتیاجی نداشت. کیف پول دختر را باز کرد. کارت آبی رنگی از درون آن به پایین سر خورد. روی کارت را با دقت خواند: پ. الف. مدرس گریم و چهره سازی و عکس دختر زیبا بر روی کارت لبخند می زد. دختر دست فروش به تصویر دختر زیبا نگاه کرد و به یاد زنان و دخترانی افتاد که هر روز تغییر قیافه می دهند و با چهره های زیبا و بزک شده ، مردم کوچه و بازار را شیفته ی خود می کنند. عاقبت این همه تغییر و زیبایی چه می شود؟ و چهره ی واقعی این همه زیبا روی ، کِی پیدا خواهد شد؟
چنان در سینه من جنگ عشق است
که پای رفتن من رنگ عشق است
ز عشقت روزگارم گر سیاه است
نباشد غم که مشکی رنگ عشق است



